محمد ابراهيم آيتى
275
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
بر مىشمرد ، « صفوان بن أميّه » گفت : شما را به خدا قسم : اگر عقل دارد از او دربارهء من سؤال كنيد . از او پرسيدند : « صفوان بن أميّه » چطور شد ؟ گفت : خودش همين است كه در حجر نشسته است ، امّا - به خدا قسم - پدر و برادرش را ديدم كه كشته شدند . اندوه فراوان أبو لهب را مىكشد أبو رافع آزادشدهء رسول خدا مىگويد : غلام « عبّاس بن عبد المطّلب » بودم ، و اسلام به خانهء ما راه يافته بود و « عبّاس » و « أمّ الفضل » و من اسلام آورده بوديم ، امّا « عبّاس » كه ثروتى فراوان داشت و بيشتر ثروتش در دست مردم پراكنده بود ، از مخالفت با قريش و اظهار ايمان خود بيم داشت . « أبو لهب » هم كه خود براى جنگ بيرون نرفته بود ، « عاص بن هشام بن مغيره » را به جاى خود فرستاده بود ، پس چون مژدهء فتح بدر به ما رسيد ، شادمان گشتيم و در خود قدرتى و نيروئى يافتيم ، امّا دشمن خدا « أبو لهب » رسوا گشت و از پاى درآمد ، من در « حجرهء زمزم » تيرتراشى مىكردم و « أمّ الفضل » هم در كنار من نشسته بود و از خبرى كه به ما رسيده بود شادمان بوديم كه « أبو لهب » با تكبّر رسيد و در كنار خيمه پشت به پشت من نشست ، در همين موقع مردم گفتند : « أبو سفيان بن حارث بن عبد المطّلب » رسيد ، « أبو لهب » به او گفت : نزديك آى كه خبر صحيح را تو دارى . « أبو سفيان » نشست و مردم بالاى سر او ايستاده بودند . « أبو لهب » گفت : برادر زاده ! بگو : كار مردم به كجا كشيد . گفت : به خدا قسم : جز اين نبود كه با آنان روبرو شديم و به حكمشان گردن نهاديم تا هر كس را كه از ما خواستند كشتند و هر كس را خواستند اسير گرفتند ، امّا به خدا قسم كه : قريش را ملامت نمىكنم ، چه مردانى سفيد بر اسبانى سياه و سفيد ، در ميان زمين و آسمان ديديم كه چيزى را باقى نمىگذاشتند و كسى نمىتوانست در مقابلشان ايستادگى كند . أبو رافع مىگويد : در اين موقع كنار خيمه را بالا زدم و گفتم : آنها - به خدا قسم - فرشتگان خدا بودهاند . پس « أبو لهب » دست خويش را بلند كرد و سخت به روى من نواخت